غرور، چشم انسان را بر حقیقت میبندد
The film
Storyboard
Scene 1
2 shots · 16sShot 1 · establishing · 10s
صبح بهاری در باغی سرسبز نزدیک شهری آرام است. هدهد روی درختی بلند نشسته و با افتخار به باغ نگاه میکند.
- در باغی سرسبز و زیبا، نزدیک شهری آرام، هدهدی زندگی میکرد که به هوش و زیرکی خودش بسیار افتخار میکرد.
Shot 2 · establishing · 6s
صبح بهاری در باغی سرسبز نزدیک شهری آرام است. هدهد روی درختی بلند نشسته و با افتخار به باغ نگاه میکند.
- هدهد: هیچکس به اندازهٔ من باهوش نیست! محال است کسی بتواند مرا فریب بدهد.
Scene 2
2 shots · 20sShot 3 · medium · 12s
پیرزن از خانه بیرون میآید و با نگرانی به هدهد هشدار میدهد. هدهد هشدار او را جدی نمیگیرد و همچنان به زرنگی خود میبالد.
- پیرزن: هدهد جان، امروز مراقب خودت باش. چند کودک در باغ دام گذاشتهاند.
- هدهد: من؟ گرفتار دام بشوم؟! خیالتان راحت باشد. من از همه زرنگترم!
Shot 4 · medium · 8s
پیرزن از خانه بیرون میآید و با نگرانی به هدهد هشدار میدهد. هدهد هشدار او را جدی نمیگیرد و همچنان به زرنگی خود میبالد.
- پیرزن نگران بود؛ زیرا میدانست گاهی غرور باعث میشود حتی باهوشترین افراد هم خطر را جدی نگیرند.
Scene 3
2 shots · 16sShot 5 · wide · 10s
یک ساعت بعد، کودکان باغ را ترک کردهاند اما دام و دانهها باقی ماندهاند. هدهد از بالای درخت دانهها را میبیند و برای خوردن پایین میآید.
- ساعتی گذشت. کودکان رفتند؛ اما دامشان در باغ باقی ماند. هدهد که دانهها را دید، با خودش فکر کرد هیچ خطری تهدیدش نمیکند.
- Not rendered yet
Shot 6 · wide · 6s
یک ساعت بعد، کودکان باغ را ترک کردهاند اما دام و دانهها باقی ماندهاند. هدهد از بالای درخت دانهها را میبیند و برای خوردن پایین میآید.
- هدهد: حالا که همه رفتهاند، وقت یک غذای خوشمزه است!
Scene 4
2 shots · 20s- Not rendered yet
Shot 7 · close-up · 10s
هدهد هنگام خوردن دانهها ناگهان در دام گرفتار میشود. غرور او جای خود را به نگرانی و درماندگی میدهد.
- هدهد: وای! این دیگر چه بود؟ چرا نمیتوانم آزاد شوم؟!
- Not rendered yet
Shot 8 · close-up · 10s
هدهد هنگام خوردن دانهها ناگهان در دام گرفتار میشود. غرور او جای خود را به نگرانی و درماندگی میدهد.
- هدهد که تصور میکرد هیچکس نمیتواند او را گرفتار کند، حالا با مشکلی روبهرو شده بود که انتظارش را نداشت.
Scene 5
2 shots · 20s- Not rendered yet
Shot 9 · medium · 12s
پیرزن به باغ بازمیگردد، هدهد گرفتار را میبیند و با مهربانی آزادش میکند. هدهد میپذیرد که غرورش او را بیاحتیاط کرده است.
- پیرزن: هدهد جان، حالا فهمیدی چرا باید به هشدارها توجه کنی؟
- هدهد: بله. فکر میکردم چون باهوشم، هیچ خطری نمیتواند به من برسد.
- Not rendered yet
Shot 10 · medium · 8s
پیرزن به باغ بازمیگردد، هدهد گرفتار را میبیند و با مهربانی آزادش میکند. هدهد میپذیرد که غرورش او را بیاحتیاط کرده است.
- پیرزن: باهوش بودن ارزشمند است؛ اما غرور و بیاحتیاطی ممکن است ما را گرفتار کند.
Scene 6
2 shots · 20s- Not rendered yet
Shot 11 · wide · 12s
در غروب طلایی، هدهد روی شاخه نشسته و پیرزن در باغ قدم میزند. هدهد درس خود را آموخته و تصمیم میگیرد دیگر هیچ خطری را دستکم نگیرد.
- هدهد آن روز درس مهمی آموخت: هیچکس نباید به دانایی و توانایی خودش مغرور شود. انسان خردمند، علاوه بر اعتمادبهنفس، به هشدارهای درست هم توجه میکند.
- Not rendered yet
Shot 12 · wide · 8s
در غروب طلایی، هدهد روی شاخه نشسته و پیرزن در باغ قدم میزند. هدهد درس خود را آموخته و تصمیم میگیرد دیگر هیچ خطری را دستکم نگیرد.
- هدهد: از این به بعد، پیش از هر کاری خوب فکر میکنم و هیچ خطری را دستکم نمیگیرم.
The story
Original input — click to expand
“صحنهٔ اول: باغ رؤیایی تصویر: نمای سینمایی از باغی سرسبز در صبح بهاری. نور خورشید از میان شاخهها میتابد. دوربین بهآرامی به سمت درخت بلندی حرکت میکند که هدهدی زیبا روی آن نشسته است. راوی: «در باغی سرسبز و زیبا، نزدیک شهری آرام، هدهدی زندگی میکرد که به هوش و زیرکی خودش بسیار افتخار میکرد.» هدهد بالهایش را باز میکند و با غرور به اطراف نگاه میکند. هدهد: «هیچکس به اندازهٔ من باهوش نیست! محال است کسی بتواند مرا فریب بدهد.» صحنهٔ دوم: هشدار پیرزن تصویر: پیرزن از خانه بیرون میآید. هدهد روی شاخهای پایینتر نشسته و آواز میخواند. پیرزن: «هدهد جان، امروز مراقب خودت باش. چند کودک در باغ دام گذاشتهاند.» هدهد با خنده: «من؟ گرفتار دام بشوم؟! خیالتان راحت باشد. من از همه زرنگترم!» راوی: «پیرزن نگران بود؛ زیرا میدانست گاهی غرور باعث میشود حتی باهوشترین افراد هم خطر را جدی نگیرند.» صحنهٔ سوم: دام پنهان تصویر: کودکان در گوشهای از باغ مشغول آماده کردن دام هستند. دانههایی روی زمین دیده میشود. هدهد از بالای درخت آنها را تماشا میکند. راوی: «ساعتی گذشت. کودکان رفتند؛ اما دامشان در باغ باقی ماند. هدهد که دانهها را دید، با خودش فکر کرد هیچ خطری تهدیدش نمیکند.» هدهد: «حالا که همه رفتهاند، وقت یک غذای خوشمزه است!» هدهد از شاخه پایین میپرد و به سمت دانهها میرود. صحنهٔ چهارم: اتفاق غیرمنتظره تصویر: هدهد سرگرم خوردن دانههاست که ناگهان در دام گرفتار میشود. دوربین روی چهرهٔ متعجبش متمرکز میشود. هدهد با نگرانی: «وای! این دیگر چه بود؟ چرا نمیتوانم آزاد شوم؟!» راوی: «هدهد که تصور میکرد هیچکس نمیتواند او را گرفتار کند، حالا با مشکلی روبهرو شده بود که انتظارش را نداشت.» صحنهٔ پنجم: کمک پیرزن تصویر: پیرزن به باغ بازمیگردد و هدهد را گرفتار میبیند. با مهربانی به کمکش میرود و او را از دام آزاد میکند. پیرزن: «هدهد جان، حالا فهمیدی چرا باید به هشدارها توجه کنی؟» هدهد با ناراحتی: «بله. فکر میکردم چون باهوشم، هیچ خطری نمیتواند به من برسد.» پیرزن: «باهوش بودن ارزشمند است؛ اما غرور و بیاحتیاطی ممکن است ما را گرفتار کند.» صحنهٔ ششم: پایان آموزنده تصویر: هدهد روی شاخهٔ درخت نشسته است. پیرزن در باغ قدم میزند و نور طلایی غروب، فضای باغ را زیبا کرده است. راوی: «هدهد آن روز درس مهمی آموخت: هیچکس نباید به دانایی و توانایی خودش مغرور شود. انسان خردمند، علاوه بر اعتمادبهنفس، به هشدارهای درست هم توجه میکند.» هدهد: «از این به بعد، پیش از هر کاری خوب فکر میکنم و هیچ خطری را دستکم نمیگیرم.» پایان: تصویر باغ آرامآرام محو میشود و عنوان «غرور، چشم انسان را بر حقیقت میبندد» روی صفحه ظاهر میشود.”
Make a film like this
Write a paragraph — TaleScene turns it into a voiced cinematic (live action) film with the same faces in every shot.
